تبليغاتX
خوشاعشق و خوشا ناکامی عشق
خوشاعشق و خوشا ناکامی عشق



به یاد فروغ....

سلام به همهی کچلای خودم

نشستم و دیوان فروغو باز کردمو و برای نمی دونم چندمین بار شعراشو مرور می کنم. و طاقت نمی ارم که دوتا از شعراشو براتون نگذارم.( وای خدا جون چرا من اینقدر فروغو دوست دارم)

اعتراف

تا نهان سازم از تو بار دگر

راز این خاطر پریشان را

می کشم بر نگاه ناز آلود

نرم و سنگین حجاب مژگان را

دل گرفتار خواهشی جانسوز

از خدا راه چاره می جویم

پارسا وار در برابر تو

سخن از زهد و توبه می گویم

آه! هرگز گمان مبر که دلم

با زبانم رفیق و همراه است

هر چه گفتم دروغ بود. دروغ

کی تو را گفتم آنچه دلخواه است

تو برایم ترانه می خوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گوئیا خوابم و ترانه تو

از جهانی دگر نشان دارد

شاید این را شنیده ای که زنان

در دل "آری " و "نه" به لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازند

رازدارو خموش و مکارند

آه! من هم زنم زنی که دلش

در هوای تو  می زند پرو بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

 

یکشب

 

یکشب ز ماورای سیاهی ها

چون اختری به سوی تو می آیم

بر بالهای جهان پیما

شادان به  جستجوی تو می آیم

سر تا بپا حرارت و سر مستی

چون روزهای دلکش تابستان

پر می کنم برای تو دامان را

از لاله های وحشی کوهستان

دیگر در آن دقایق مستی بخش

در چشم من گریز نخواهی دید

چون کودکان نگاه خموش را

با شرم در ستیز نخواهی دید

یکشب چو نام من به زبان آری

می خوانمت به عالم رویایی

بر موجهای یاد تو می رقصم

چون دختران وحشی دریائی

یکشب لبان تشنه ی من با شوق

در آتش لبان تو می سوزد

چشمان من امید نگاهش را

بر گردش نگاه تو می دوزد

از"زهره" آن الهه افسونگر

رسم و طریق عشق می آموزم

یکشب چو نوری از دل تاریکی

در کلبه ات شراره می افروزم

آه! ای دو چشم خیره به ره مانده

آری ، منم که سوی تو می آیم

بربال بادهای جهان پیما

شادان به جستجوی تو می آیم


شنبه دهم بهمن 1388  توسط سارا  |

 

كم هزینه ترین لذت های زندگی



alt

1. گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.

2. سعی كنیم بیشتر بخندیم.

3. تلاش كنیم كمتر گله كنیم.

4. با تلفن كردن به یك دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم.

5. گاهی هدیه‌هایی كه گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم.

6. بیشتر دعا كنیم.

7. در داخل آسانسور و راه پله و... با آدمها صحبت كنیم.

8. هر از گاهی نفس عمیق بكشیم.

9. لذت عطسه كردن را حس كنیم.

10. قدر این كه پایمان نشكسته است را بدانیم.

11. زیر دوش آواز بخوانیم.

12. سعی كنیم با حداقل یك ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم.

13. گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.

14. با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.

15. برای انجام كارهایی كه ماه ها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی كنیم!

16. از تفكر درباره تناقضات لذت ببریم.

17. برای كارهایمان برنامه‌ریزی كنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته شاید كار مشكلی باشد!

18. مجموعه‌ای از یك چیز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... )برای خودمان جمع‌آوری كنیم.

19. در یك روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.

20. گاهی در حوض یا استخر شنا كنیم.

21. گاهی از درخت بالا برویم.

22. احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.

23. گاهی كمی پابرهنه راه برویم!

24. بدون آنكه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی كنیم.

25. وقتی كارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یك بستنی بخریم و با لذت بخوریم.

26. در جلوی آینه بایستیم و خودمان را تماشا كنیم.

27. سعی كنیم فقط نشنویم، بلكه به طور دقیق گوش فرا دهیم.

28. رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم.

29. وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس كنیم.

30. زیر باران راه برویم.

31. كمتر حرف بزنیم و بیشتر گوش كنیم.

32. قبل از آن كه مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش كنیم و مراقب تغذیه خود باشیم.

33. چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم.

34. اگر توانستیم گاهی كنار رودخانه بنشینیم و در سكوت به صدای آب گوش كنیم.

35. هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.

36. احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نكنیم.

37. به دنیای شعر و ادبیات نزدیك تر شویم.

38. گاهی از دیدن یك فیلم در كنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.

39. تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه كنیم.

40. از دانسته های خود، دیگران را نیز در استفاده از آنها شریک بدانیم. ممكن است فردا دیر باشد.

 


چهارشنبه هفتم بهمن 1388  توسط سارا  |

 

....

آری اغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

 

 

چرا من اینقدر فروغو دوست دارم ؟؟

 

پ .ن: یکی ار استادام با بی رحمی تمام نمره ی مزخرفی بهم داده . داغونم

پ.ن: گاهی اوقات ادم خریتایی می کنه ولی چقدر این خریتا دوست داشتنی هستند

 


یکشنبه چهارم بهمن 1388  توسط سارا  |

 

دل تنگی روز چهارشنبه

سلام .

امروز می خوام از خودم بنویسم . یه تجربه بود. تلخ یا شیرین امروز نمی تونم بگم. تصمیم گرفته بودم یکی از شعرامو ینی اولیشو براتون بگذارم. می دونم که زیاد خوب نیست   ولی یه جوری حال و احوالمه.

جدی جدی چه دنیاییه . هیچ چیز پایدار نیست . باید هدفی مشخص کنی و پیش بری .چیزایی که سر راته دلخوشی و سرگرمی راهه. ارزش دارن . ولی همیشگی نیستن. نباید ازشون با ناراحتی یاد کرد. یه تجربه بود. یه روز از زندگی . یه ... ولی گذشت. بخند سارا. دنیا محل گذره . یکی می اد یکی می ره . خورشید مهربونیمون الهی هیچ وقت نمی ره.

تغییر استراتژی . برگشت به هدف قبلی . قبولی برای کارشناسی ارشد روانشناسی کودک و نوجوان در سال ۸۹ . میزان سعی : بی نهایت

امیدو انگیزه: عالی

چشم انداز: به امید خدا روشن.

اینم از شعرم . نظر فراموش نشه کچلای من.

 

می نوسیم روی کاغذ با پریشانی

با دلی گریان و بارانی

های های پشیمانی

"  من دلم  را با تمام سادگی هایش به او دادم

با همه دلبستگی ها

آرمان ها آرزوها

با تمام عشق و امید درونم

با بند بند وجودم

قلب خود را به پیش محضر پر مهر او تقدیم کردم

گفتمش : ای نازنین دلدار من

قلب من نازک تر از یک شیشه است

پاک تر از برگ گل

از شکست عشق ها رنجیده است

گفتمش : ای مونس و غمخوار من !

قلب من

هر لحظه مست روی توست

عاشق آوای روح افزای توست

قلب من مجنون و عاشق پیش در رویای توست

با تمام عشق و امید درونم

با تمام تار و پودم

با بابند بند وجودم

قلب خود را به پیش محضر پر مهر تو تقدیم خواهم کرد

از تو می خواهم عزیز من

پاس داری قلبم را

شیشه بختم را

روشنی بخش شبان تیره و تارم را

نشکنی قلبم؟

مگذاریش به حال خود و تنها بروی ؟

بی وفایی نکنی ؟

همه امید مرا مثل سرابی نکنی ؟

زیر پا خارو خرابش نکنی ؟

نفروشیش به غیر؟.....

...........................

دیگرم طاقت خط کردن احساسم نیست

می نویسم با تمام تارو پودم

با بند بند وجودم

" بی حضور چشمانت    امشب از خودم سیرم

خسته می شم گاهی    از مرور تقدیرم

در هجوم بی خوابی    کوچه کوچه سر گردان

رد گامهایت را    تا ستاره می گیرم

روح عاصیت امشب   از خیال من کوچید

با تمام احساسم   امشب از تو دلگیرم...

مثل همیشه شادم .می خندم و غمی به دل راه نمی دم. قلبم خستس. می خواد یه مدت استراحت کنه . اهای عقل . پاشو که وقت کاره.  پاشو که دور دور توه .

برام دعا کیند بچه ها


چهارشنبه بیست و سوم دی 1388  توسط سارا  |

 

دوست واقعی


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

یكی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی از بچه های كلاس را دیدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ی كتابهایش را با خود به خانه می برد.

با خودم گفتم: "كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتماً این پسر خیلی بی حالی است!"

من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی كرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یكی از همكلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همینطور كه می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم كه به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد.

عینكش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش یک غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار دلم براش سوخت و بطرفش دویدم. در حالیكه به دنبال عینكش می گشت، ‌یک قطره درشت اشك در چشمهاش خودنمایی می کرد.

همینطور كه عینكش را به دستش می‌دادم، گفتم: "این بچه ها یه مشت آشغالن!"

او به من نگاهی كرد و گفت: "هی، متشكرم!" و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی كه سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسیدم كجا زندگی می كنه؟ معلوم شد كه او هم نزدیك خانه‌ی ما زندگی می كند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

او گفت كه قبلا به یك مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین كسی آشنا نشده بودم... ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از كتابهایش را برایش آوردم.

او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی كند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام آخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارك را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارك را با حجم انبوهی از كتابها دیدم. به او گفتم: "پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهی عضلات قوی پیدا می كنی، ‌با این همه كتابی كه با خودت این طرف و آن طرف می بری!" مارك خندید و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.

در چهار سال بعد، من و مارك بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فكر دانشكده افتادیم. مارك تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.

من می دانستم كه همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست كیلومترها فاصله بین ما باشد.

او تصمیم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

مارك كسی بود كه قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت كنم.

من مارك را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله كسانی به شمار می آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا كنند.

حتی عینك زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می كردم!

امروز یكی از اون روزها بود. من می دیدم كه برای سخنرانی اش كمی عصبی است. بنابراین دست محكمی به پشتش زدم و گفتم: "هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!"

او با یكی از اون نگاه هایش به من نگاه كرد (همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: "مرسی".

گلویش را صاف كرد و صحبتش را اینطوری شروع كرد: "فارغ التحصیلی زمان سپاس از كسانی است كه به شما كمك كرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان، شاید هم یك مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستان واقعی تان...

من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست كسی بودن، بهترین هدیه ای است كه شما می توانید به كسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف كنم.

من به دوستم با ناباوری نگاه می كردم، در حالیكه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می كرد. به آرامی گفت كه در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودکشی کند. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالی كرده تا مادرش مجبور نباشد بعد از مرگش وسایل او را به خانه بیاورد.

مارك نگاه سختی به من كرد و لبخند كوچكی بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پیدا كردم. دوستم مرا از انجام این كار غیرقابل بحث، بازداشت".

من به همهمه‌ ای كه در بین جمعیت پراكنده شد گوش می دادم، در حالیكه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

پدر و مادرش را دیدم كه به من نگاه می كردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق این لبخند را اینگونه درك نكرده بودم ...

هرگز تاثیر رفتارهای خود را بر دیگران دست كم نگیرید. با یك رفتار كوچك، شما می توانید زندگی یك نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسیر زندگی یكدیگر قرار می دهد تا به شكلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم و در وجود دیگران بدنبال خدا بگردیم.

"دوستان،‌ فرشته هایی هستند كه شما را بر روی پاهایتان بلند میكنند، زمانی كه بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز كنند."

هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد. دیروز،‌ به تاریخ پیوسته. فردا، رازی است ناگشوده. اما امروز هدیه ایست از جانب خداوند که باید آنرا قدر بدانیم ...



یکشنبه سیزدهم دی 1388  توسط سارا  |

 

انتظار...

چقدر منتظرم من، خدا کند تو بيايي
نشسته پشت درم من، خدا کند تو بيايي
از آن درخت شکسته، از آن پرنده خسته
هنوز خسته ترم من، خدا کند تو بيايي
هميشه در سفري تو، بهار و برگ و بري تو
درخت بي ثمرم من، خدا کند تو بيايي
غريب مانده ام اينجا، غريب مثل پرستو
شکسته بال و پر من، خدا کند تو بيايي
شب است و ماه، تويي تو ، نشان راه تويي تو
ببين که دربدرم من، خدا کند تو بياي

 

 

 


پنجشنبه دهم دی 1388  توسط سارا  |

 

تسلیت ...

سلام .

دلم گرفته . دوباره فریاد یا حسین و یا عباس توی کوچه ها و توی گوش ها می پیچه. دوباره اشک وآه 

دوباره یاد جور و ستم هایی که روا شده. دوباره به یاد آوردن گلوی کوچک علی اصغر. جوانی قاسم و علی اکبر. رشادت عباس. تنهایی حسین. بی رحمی یزید. نابینایی شمر. ....

دوباره ....

چقدر خوبه این ماه. چقدر خوبه برای ما تا به یاد بیاریم که دور شدیم. تا تلنگری باشه برای بیدار شدن. تا به یاد آوردن اینکه هیچ چیز برای ما نمی مونه و هیچ چیز جاودانه نمی شه مگر رشادت ُ فداکاری ُ ایستادن در برابر ظلم و جور ستم اونم در پناه خدا و برای رضای خدا .....

خدایا . نذار از تو دور بشیم. .... دیگه نمی گم. بچه ها دلاتونو پاک کنید. ماه بخششه . ماه نزدیک شدنه. ماه اشکه. ماه خونه.

التماس دعا.

 

 

 

 

پ.ن: مامان بزرگم داره می ره کربلا. خوش به حالش عاشورا توی کربلا... خدایا !!!!

 


یکشنبه بیست و نهم آذر 1388  توسط سارا  |

 

...

سلام یه سلام غمگین به تموم دوستای مجازی خودم

اگر دنیا نمی داند که من تنها ترین تنهای دنیایم

بیا ای دوست با من باش که من غمگین ترین غمگین دنیایم

حالم اصلا خوب نیست . خیلی با خودم فکر کردم که از کجا شروع کنم . شایدم نمی باید می نوشتم ولی شدیدا احتیاج به گفتن داشتم. این روزا روزای خوبی برام نیستن. سرم پر از افکار و احساسای گوناگونه. عصبی ام .بی حوصلم. خستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.

عرفان خوب منو توصیف کرده بود. زیرک و باهوش و کسی که عاقلانه تصمیم می گیره. من منی که دختر تیرم و سرشار احساس. منی که هر کی باهام برخورد می کنه می گه تو چقدر راحت احساساتتو نشون می دی . می گه تو چقدر راحتی . می تو چقدر هیجان داری . من ..... حالا خستم . خسته از احساسی بودن. همیشه سعی کردم منطقی باشم و الان دیگه نمی تونم از مسائل بی منطق احساسی سر در بیارم. گیج شدم. می خوام تموم شه. می خوام یه دختر سرد و بی احساس باشم که فقط می خواد پیشرفت کنه. از دوستام. چرا فائزه مثه گذشته پیشم نیست.؟ دوست ندارم ازدواج کنم . ازدواج جداییه . دوست ندارم زیاد دوست داشته باشم. چون ذهتم از فکر کردن به این که چی کار کردم که با من این کارو کرد خسته می شه . دوست ندارم عاشق باشم. چون ذهنم از اینکه چرا عاشقم نیست . چرا بهم نگاه نمی کنه. چرا این کارو می کنه خسته می شه. خیلی عصبی می شم وقتی دلیل منطقیی واسه کارها و رفتار ادما پیدا نمی کنم . خستــــــــــــــــــــــتم. از زندگی کردن تو گیجی و سردرگمی.

وای کافیه یه نفر این متنو بخونه و .... فکر کنه من در حال احتضارم. ولی دوست عزیز. من خیلی اینجوری می شم. نمی دونم خصلت خوبمه یا بد که زود فراموش می کنم. یا فراموش نه . زود کنار می ام. آداپته کلمه خوبیه. ولی برای خودم بده. می دونم همش یه گوشه جمع می شه و وای به حال روزی که سر باز کنه. اون روز غمگین ترین دختر شهرم.

خدا یا کمک کن این روزا زودتر تموم شه.

 

اینو یه جا خوندم وچقدر به دلم نشست.

 

Wish ....... could be the one ...


The one ...
who could give you...
love ...
The kind of love ...
you really need ...
Wish ...
i could say to you ....
That i'll always stay ...
with you ...
But ...
that's not me ...
You need someone ...
willing to give ...
their heart and soul ...
to you
Promise you ...
forever...
that's something ...
i can't do ...
i could say ...
that i'll be all ...
you need ...

But that would be a lie ...
I know ...
i'd only hurt you ...
I know ...
i'd only make you cry ...
I'm not the one ...
you're needing ...
I love you...

I hope ...
someday ...
you can find ...
some way ...
to understand ...
i'm only doing this ...
for you ...
I don't really wanna go ...
But deep in my heart ...
i know ...
this is the kindest thing ...
to do ...
You'll find ...
someone ...
who'll be the one ...
that i could ...
never be...
Who'll give you ...
something better...
Than the love ...
you'll find ...
with me..
i could say ...
that i'll be all ...
you need ...
But ....
that would be a crime...
I know ...
i'd only hurt you...
I know ...
i'd only make you cry...

Leaving someone when you love someone Is the hardest thing to do ...
When you love someone as much as i love you


جمعه بیستم آذر 1388  توسط سارا  |

 

سلام سلام به همه ی دوستای گلم

16 آذرو روز دانشجو

اول به همه ی رفقای گلم این روز و تبریک می گم (البته به خودمم همبینطور گرچه فعلا سال اخر دانشجویی ماست)

همین الان داشتم اخبار رو می دیدم .یه بغض گنده گلومو چنگ زد. با انیکه اصلا قصد آپ کردن نداشتم نتونستم ساکت بمون .این یعنی چی . من طرفدار حزب الله و بسیجی بازی بیش از حد و اینا نیستم به خدا . هیچ وقتم جانماز آب نمی کشم. ولی این که یه سری فریاد می زنن می گن استقلال آزادی جمهوری ایرانی یعنی چی ؟؟؟؟

مگه تویی که داری الان توی یه جمهوری اسلامی زندگی می کنی اوضات خیلی خوبه؟از نظر فرهنگی می گما. کافیه 1 ساعت بری یه دوری توی خیابونا بزنی . الانش که اسلامی هیچ امنیتی توی شهر ادم نداره . نمی تونی دو دقیقه تنها بدون مزاحمت و به قول شماها با ازادی  رفت و آمد کنی . حالا فرض کن اسلامیشو بردارن. چی میشه . اخه فکر کردین شما مردم ایران انقدر جنبه دارین که بعد از برداشتن یه سری محدودیت می تونین خودتونو  کنترل کنین. فکر کردین .... اخه هرکی ندونه خودمون می دونیم که چقدر بی جنبه ایم که. الانش اصلا یا تو املی و فقر فرهنگی دست و پا می زنیم . یا از اونور پشت بوم به خیال خودمون تو اوج مدنیزه خودمون خفه می کنیم . چرا هیچ وقت اعتدالو رعایت نمی کنیم. چرا هیچ وقت عبرت نمی گیرم

چرا دوباره می خوایم همه رو بندازیم توی دردسر. کی می خواد با کی بجنگه؟ چرا تفرقه؟چرا جدا شدیم. به خدا همه ی اینایی که دم  از بسیجو خدا پیغمبر می زنن اونجوری که شماها فکر می کنین نیستن. به قول این مسافران شما ها نمی دونین با خیلی هاشون خیلی به ادم خوش می گذره . از اون طرف . به خدا خیلی از اونایی که حالا به قول بعضی ها شاید توی قیدو بند حجابو این حرفا نیستن. اونجوری که شماها فکر می کنین نیستن.خیلی هم ادمای خوب و باحالی هستن. من دوستام از همه توعی هستن. با همشونم بهم خوش می گذره .به خدا اگه شماها دانشجویین چرا نمی تونین مثل ادمای با منطقو با سواد با کسایی که مخالف نظر شما رو دارن کنار بیاین و زندگی کنین. هر فردی نظر خودشو داره . محرترمم هست. بابا ....

وای که مخم داره می ترکه. از این دعواها و بزن و ببند های بچگانه. با اینکه با این بحثا مخالفم ولی اگه روزی این جمهوری اسلامی به ایرانی تبدیل بشه از این جا خواهم رفت. درسته جمهوری اسلامی از مسیر اصلیش منحرف شده . ولی ... خیلی بیشتر متناسب با اصالت ایران زمینی ها ست تا یه حکومت بی درو پیکر. به دنبال این جمهوری ایرانی پیش نهادی بعضی ها، توی ذهن من فقط هرج و مرج شکل می گیره. خدا اخرو عاقبت ما رو به خیر کنه .....

این پست من اصلا اصلا سیاسی نیستاااااااااااااااا. فقط خالی کردن دق و دل بود.


دوشنبه شانزدهم آذر 1388  توسط سارا  |

 

انتظار بیهوده

 

 

 

 

 سلام دوستای گلم

یکی از شعرامو گذاشتم براتون . خواهش می کنم نظرتونو بی رو در بایسی بگین . خیلی خوشحال می شم.

راستی فکر نکنین خبری چیزی بوده ها . .....

مرا ببر به آسمان

به بی کران

به اوج لحظه های عاشقان

مرا بگیر

 مرا ببوس

مرا رها کن از نگاه مردمان

مرا ببر از این دیار غافلان

امید روزهای پر نیاز من

که من به تا کنون تو را ندیده ام

که نقش پر غبا تو درون سینه ام

به انتظار دیدن رخت نشسته است

سوار قهرمان قلب من که دیر کرده ای

مرا بیاب

مرا رها کن از غروب بی کسی

ز دست سرد یخ زده

ز روزهای غم زده

و اشک های شب زده

به من بگو که تا به کی

به انتظار دیدنت

تمامی فصول را

ورق ورق به سر کنم ؟

امید من !

به من بگو که تا به کی

به انتظار تق تق صدای در

به عکس خالی ات

 دورن سینه ام نگاه کنم ؟!

به من بگو....!!!


جمعه سیزدهم آذر 1388  توسط سارا  |

 


زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلبها گرامی تر از آنند که بشکنند آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند و آنچه از دست می رود با گریه جبران نمی شود .فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم

 

 

 

 

 

 


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

RSS 2.0